
xa0 xa0 یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیمگرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با خود اورده بودند ورو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگرکسیxa0نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد! ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی! ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند عید همه دوستان مبارک..... xa0 ...
ادامه مطلب
xa0 روزی ملانصرالدین از بازار یکxa0 گوسفندخرید درxa0راه دزدی طنابxa0 گوسفند را از گردنxa0آن باز کرد وxa0 گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دستxa0و پا به دنبال ملا را افتاد ملانصرالدین به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است دزدxa0رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودمxa0 xa0اوهم مرا نفرین کردxa0منxa0گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملانصرالدین دلش به حالxa0او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر ماد...
ادامه مطلب