ملانصرالدین

خرید بک لینک

روزی ملانصرالدین از بازار یک گوسفندخرید

در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد

و گوسفند را به دوستش داد

و طناب را به گردن خود بست

و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد

ملانصرالدین به خانه رسید

ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است


دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم

اوهم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم

ولی چون صاحبم مرد خوبی بود

دوباره به حالت اول بازگشتم.

ملانصرالدین دلش به حال او سوخت و گفت:

اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!

روز بعد که ملانصرالدین برای خرید به بازار فته بود

گوسفندش را آنجا دید.

گوش او را گرفت و گفت

ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی

تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

نویسنده های رویایی ...

ما را در سایت نویسنده های رویایی دنبال می‌کنید

برچسب: ملانصرالدین, نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:27

صفحه بندی