نویسنده های رویایی

متن مرتبط با «ملانصرالدین» در سایت نویسنده های رویایی نوشته شده است

ملانصرالدین

  • نیلوبلاگ

    xa0 روزی ملانصرالدین از بازار یکxa0 گوسفندخرید درxa0راه دزدی طنابxa0 گوسفند را از گردنxa0آن باز کرد وxa0 گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دستxa0و پا به دنبال ملا را افتاد ملانصرالدین به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است دزدxa0رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودمxa0 xa0اوهم مرا نفرین کردxa0منxa0گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملانصرالدین دلش به حالxa0او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر ماد...

    ادامه مطلب